|
من تنهاترین فریاد در اوج صدایم من عاشقانه ترین نگاه در کشتی وجود توام من میخواهم زنده بمانم تا با تو باشم با تو بخوانم چرا که بی تو میمیرم! تمام شعرهای من فریاد قلب من است و تمام آنها از آن توست من زردترین پاییزم در فصل نگاهت پس آن را دریاب وبا برق چشمانت غروبش را همراه باش... کسی چه میداند که فردا چه خواهد شد؟ شاید تقدیر دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند وشاید هم نه... ولی تا آن روز به امید رسیدن به نگاهت در انتظار می نشینم
می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، نشد نفرین بر این سکوت غم افزا کنم ، نشد می خواستم که در غم عشق تو سالها فکری به حال این دل تنها کنم ، نشد می خواستم شبی به خیال تو تا سحر دل را اسیر وعده ی فردا کنم ، نشد می خواستم هنر کنم و پیش طاعنان عشق و فراق را همه حاشا کنم ، نشد می خواستم به خاطر تار شکسته ام تاری ز گیسوان تو پیدا کنم، نشد می خواستم که کاسه ای از شربت جنون خیراتی قبیله ی لیلی کنم ، نشد می خواستم به گوشه ی زندان انتظار پلک حریص پنجره را وا کنم ، نشد می خواستم به یاد غرور شکسته ام آیینه را فدای تماشا کنم ، نشد می خواستم که نگذرم از آبروی ایل
|
About![]()
آنچه میخواهیم نیستیم Archivesاسفند 1387Links
دست نوشته هاي يک جوان عاشق دل شکسته |